آموزش وردپرس طراحی سایت بدون برنامه نویسی دانلود قالب وردپرس قالب رایگان وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس قالب سارا
پیام هفته
خانه » داستانهای روز » یک روز بارانی

یک روز بارانی

آن روز صبح هوا به شدت بارانی و خیابان ها شلوغ و پرترافیک  بود ، قطره های درشت باران به سر و صورتم می خورد ، کلی منتظر تاکسی ماندم وقتی رسیدم آزمایشگاه حسابی خیس و کلافه بودم. خانم و آقای میانسالی کنار در منتظر بودند ، با دیدن من سلام کردن و وارد آزمایشگاه شدند؛ آرام روی صندلی کنار هم نشستن.

بعد از اینکه سریع روپوشم را پوشیدم وارد پذیرش شدم ؛ گفتم بفرمایید امرتون ؟ خانم با لهجه ای غلیظ کُردی آمد جلو و گفت آزمایش ژنتیک داریم و دفترچه  بیمه را همراه یک پاکت داد دستم . پاکت را باز کردم یک سرنگ حاوی مایع دور جنین داخلش بود . گفتم نمونه مال کیه ؟ با خجالت گفت مال خودمان است  سرم را بلند کردم  و با تعجب به چهره خانم نگاه کردم و گفتم این نمونه شماست؟؟!!!!

توذهنم با خودم فکر می کردم که آدما چقدر بی فکر شدن آخه یکی نیست بگه تو این سن و سال بچه می خواهی چکار!!! تازه معلوم نیست بچه چندمه و ….

با بی حوصلگی شروع به پر کردن فرم های پذیرش کردم و یکسری اطلاعات از خودش و همسرش پرسیدم: چند سالتونه؟ 50 بچه چندمه ؟ با خوشحالی گفت بچه اولم ، من و همسرم 30 ساله باهم ازدواج کردیم ، اهل کردستانیم و هردو معلم هستیم اما خداوند به ما بچه نداد و زمانی که از همه چی ناامید شده بودیم و پذیرفتیم که بچه در تقدیر ما نیست یکی از دوستانم موسسه ای در تهران را به معرفی کرد

که در زمینه ناباروری و نازایی فعالیت می کند، منو همسرم آمدیم تهران وکلی آزمایش انجام دادیم و در نهایت به ما گفتن جنین اهدایی بگیریم و تمام پس اندازمان را برای گرفتن جنین اهدایی دادیم. الان برای انجام آمنوسنتز و آزمایش های ژنتیکی امدیم تا مطمئن بشویم هدیه ای که خداوند بعد از این همه سال به ما داده است سالم است؟؟!

 

وقتی داشت برایم  داستانش را تعریف می کرد حس خاصی در چهرش بود نمی دانم خوشحالی یا هیجان اما شبیه هیچ کدام از مادرایی که تا به اون روز در آزمایشگاه دیدم ، نبود .شاید موجی از امید زندگیشان را فرا گرفته بود اما این خانواده تمام این سالها امید داشتن

تمام این مدت با خودم فکر می کردم که ما چه آدم ها ی عجیبی هستیم چه زود همدیگر را قضاوت می کنیم  از خودم خجالت کشیدم که اینگونه راجبشون فکر کردم

چند روز بعد که جواب آزمایش حاضر شد و فهمیدم که خداوند یک پسر سالم به آن خاواده داده است خیلی خوشحال شدم دیگر سن و سال ان خانم برایم اهمیتی نداشت و تنها این موضوع برایم اهمیت داشت که بچه سالم است و چقدر از شنیدن این خبر خوشحال خواهد شد.

وقتی کسی چشم امیدش به خدا باشد وخواسته اش را با تمام وجود از او بخواهد ، خداوند اورا به آرزویش می رساند.

theme